تبليغاتX
nikalas.blogfa.com

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

به که باید دل بست

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
م : <-PostCategory-> ن : نیکولاس

هيچـ كسـ نفهميد كهـ چهـ شدمـ...


گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند
تا ابرها بدانندکه وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را...

ومی گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...

و هيچـ كسـ نفهميد كهـ چهـ شدمـ...
 نهـ ماهـ بودمـ، نهـ خورشيد...
 اما هيچـ دليـ سراغـ مرا از آسمانـ تنهاييـ اشـ نگرفتـ
 گوييـ ابرها هيچـ اند
 و فقط ابرند و بايد ببارند...
 و تنها باريدمـ...
 خستهـ ام...

انگشتت را

هرجای نقشه خواستی بگذار

فرقی نمی کند

تنهایی من

عمیق ترین جای جهان است ...

و انگشتان تو هیچ وقت

به عمق فاجعه پی نخواهد برد ...



:: موضوعات مرتبط: مرده شور این زندگی رو ببرن


شنبه سوم دی 1390
م : ن : نیکولاس

نفسای گرم و خسته سرباز

سلامی به گرمی نفسای گرم و خسته سرباز به تمام بروبچ با حال 

والا تمام بچه های استان فارس افتادن سیستان منم که نمیخواستم دوستام تنها باشن گفتم باهاشون برم تنها نباشن

امشب همه چیز روبه راه...همه چیز ...شاید چند شب آینده دیگه اینجور نباشه لعنتی آخه دارم میرم زاهدان


 راستی یه سری چیزایی که یاد گرفتم تو این مدت :

همه چیز رو یاد گرفته ام

راه رفتن این دنیا را هم بدون سربازی یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم

یاد گرفته ام که چطور جیم بزنم

یاد گرفته ام نفس بکشم بعد از اینکه از پادگان اومدم بیرون

یاد گرفته ام  جای خالی دوستام رو  را با خاطرات اونا پر کنم

یاد گرفته ام بیدون هیچ دلیلی بخندم

و مهمتراز همه یاد گرفته ام که با یاد دوستام زنده باشم و زندگی کنم ....

اما هنوز یک چیز را یاد نگرفته ام

که چگونه برای همیشه خاطرات با هم بودن را از صفحه دلم پاک کنم

نمیخواهم هیچ وقت هم یاد بگیرم

فراموش کردن برو بچ با مرام رو  هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 




چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
م : ن : نیکولاس

اهل پادگانم...

اهل پادگانم...

روزگارم بد نیست

تکه لباسی سبز رنگ دارم

ارشدی دارم بهتر از فرمانده

دوستانی بهتر از آب روان

و فرمانده ای که در این نزدیکی ست

اهل پادگانم...

پیشه ام سربازیست

گاه گاهی احترامی میگذارم به فرمانده

تا به امضایش  به مرخصی روم

دل تنهایی تان تازه شود...

می دانم چه خیالی ... چه خیالی...

از  بس که رژه رفته ام

پاهایم بی جان است.

وقتی همه فرمانده هان خوابند من نگهبانم

گروهان ما رو به آشپز خانه و بوفه هست

گروهان ما شاید قوصی از جهنم سبز باشد.

من سربازی دیدم...

در به در میرفت...سیگاری می خواست

سربازی دیدم شکلاتی میخورد

من فرمانده ای دیدم سربازها را میفهمید

فرمانده ای دیدم هنگام خطاب به سربازها، میگفت شما...

من پادگانی دیدم ، سربازانش همه از جنس صبور

خواهش سربازی به هنگام غذا

سربازی بی تاب...بند پوتین هایش آویزان بود

سربازی در حسرت خوابیدن تا هشت 8

عشق پیدا بود ...تنفر پیدا بود

بوی تنهایی در پادگان پیدا بود

عقده یک گروهبان پیدا بود

همه در پادگان پیدا بود .

اهل پادگانم!

شهر من جهرم نیست

شهر من گم شده است

تختی در گوشه آسایشگاه دارم

من در این آسایشگاه به نیکنامی بی باک معروفم

من صدای نفس سربازها را میشنوم

و صدای سرفه از ته صف

پوست انداختن مبهم عشق

و صدای پای سربازها  را

من صدای قدم خواهش سرباز را  می  شنوم

به پایان آموزشی نزدیکم

حال پاسبخش ها را میگیرم

آشنا هستم با ارشد غذا

من ندیدم دو سرباز را با هم دشمن

من ندیدم سربازی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان میبخشد...

من به یک مرخصی شهری قناعت دارم

من نمیخندم اگر سربازی نمی تواند رژه برود

من صدای پای سرباز را می شناسم

خوب میدانم رزم آهنگ کی پیدایش می شود

سربازی، حس غریبی است که یک سرباز دارد

سربازی، صوت قطاریست که در خواب می پیچد

سربازی، شستن یک بشقاب نیست ، بلکه کلی نگهبانی اجباریست

من نمیدانم که چرا می گویند با سه شماره به خط شید!

و چرا در دست هیچ نگهبانی لاله قرمز نیست!

با همه ی سربازهای گروهان دوستم

دوست را در گروهان باید پیدا کرد

و بخوانیم کتابچه ی دانستنیهای سرباز را

و بدانیم اگر اجباری نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت

و نپرسیم کجاییم!...بو کنیم پوکه های میدان تیر را

بد نگوییم به فرمانده اگر تب داریم

و نترسیم از اجباری

کار ما،شاید این است که میان این پادگان پی آواز حقیقت بگردیم

سراینده: خودم       پایه خدمتی :آبانماه نود         گردان دوم گربلا    گروهان دوم شهادت                

مرکز آموزش شهید دستغیب جهرم                      




یکشنبه پانزدهم آبان 1390
م : ن : نیکولاس

سر سنگینی

سلام ... سلام ... سلام

هرکجا که باشم نمیتونم وبلاگم و دوستای وبلاگیم رو بیخیال بشم واسه همین هرجور که شده میام و به روز میکنم


دوسٍتون دارم


سر سنگینی،
یعنی وقت هایی که تمام خواسته هایت را در سرت لمس میکنی،
چه دست یافتی،
چه از دست دادنی...
یعنی وقتهایی که به فردا فکر میکنی،
در حالی که حتی نمی دانی امروز چند شنبه است،
چندم ماه است...!
یعنی وقت هایی که دلت میخواهد یک پنکه سقفی در سرت بود،
یا یک رفتگر،
یا یک تابلو بود که رویش مینوشتی:
کارگران مشغول کارند،
و بعد کسی سمت سرت نمی آمد...
یعنی وقتهایی که دلت میخواهد بسته بندی کنی فکر هایت را،
و بعد همه را گوشه ی خیابان رها کنی...


نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !

اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .


پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390
م : ن : نیکولاس

غیبت صغری




دیگــَر مــَجالـِـ ـ ماندنــَم نیستــ وقتـِـ ـ رفتــَن است ...

حسـِـ ـ رفتــَن دارمــ میروم اما با دلے  ...

خـُداحافـِـ ـظ ...

خـُداحافـِـ ـظ خاطـِـ ـراتـِـ ـ خوشــ ...

خـُداحافـِـ ـظ دوستانـِـ ـ هــَمیشـِـ ـه هــَمراه ...


میدونم کـِـ ـه بــَرمیگردم هــَرچــَند نـِـ ـمیدونم کے

 ولے دوس دارم وقتے دوباره میامــ هــَنوز دوستامـو داشتـِـ ـه باشــَم

یهو انــ میشمــ ولے بایــَد با وبــَم خدافـِـ ـظے کنــَم ...





چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
م : ن : نیکولاس

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی