تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

پينت بال چيست؟

 

تاریخچه پینت بال :

 

اوايل دهه ي 1970 در وزارت كشاورزي امريكا ماشين هايي وجود داشت كه عقب آنها پمپي

 

 متصل بود كه رنگ را به مسافت هاي دور پرتاب مي كرد و با اين وسيله ، درخت هايي كه بايد

 

 قطع يا هرس مي شدند ،علامت گذاري مي كردند ايده ي تبديل اين سيستم به صورت يك بازي از

 

 آن زمان آغاز شد.تكميل نشانه روهاي قابل حمل و تكنولوژي ساخت آنها تا اوايل دهه ي 1980

 

 طول كشيد كه در آن زمان نشانه روها از نوع شات گان و پينت بال هاي مصرفي در آن از

 

 رنگ هاي معمولي بودند.در سال 1981 در امريكاي شمالي اولين بازي به طور رسمي با  

 

12 بازيكن مسلح به نشانه روهاي بادي با هدف تسخير پرچم شروع شد و به شكل امروزي پايه

 

 گذاري شد در حدود پانزده سال است كه پينت بال به طور رسمي بازي ميشود و 5 سال است كه

 

 به كميته بين المللي المپيك معرفي شده است تا در بازي هاي المپيك به عنوان ورزشي جديد وارد

 

 گردد فرم جديد پينت بال در حال بررسي در كميته بين المللي المپيك مي باشد تحت . x-ballنام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از پينت بال به عنوان شطرنج زنده در جهان نام برده مي شود ورزش پينت بال در ايران از سال 1380 بنا نهاده شد زمين ورزشي ماتريكسِ مجموعه ي ورزشي انقلاب اولين زمين ايراني مي باشد.اين زمين بزرگ ترين زمين سر پوشيده در جهان مي باشد .
ی
نت بال در جهان امروز ::
به ادعای صاحب نظران صنعت پينت بال ، اين ورزش اخيراً در جهان به عنوان چهارمين ورزش پُر تحرک محسوب می شود و حتی از اسنو بورد نيز جلو تر زده است .
يک آمار مختصر از ورزش پينت بال اين چنين نشان می دهد:


تنها در امريکا شمالی تعداد 1400 زمين پينت بال وجود دارد و تيم های فعال نيز حدود 7600

 

تيم می باشد .


تعداد 325 ليگ مسابقه نيز در امريکای شمالی وجود دارد .


آخرين و مهمترين موضوع آنکه تعداد 175 دانشگاه در جهان مجهز به باشگاه پينت بال می باشند

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 10:3 توسط (مهدی) نیکالاس| |

اره بازم منم ............ مردم از ...................بی احتیاتی ................ ولی انصافا من مقصر نبودم

اره عزیز من چند شب پیش  بعد از عزاداری که داشتم  می رفتم خونه یه نصادف با حالی کردم که چیه 

شب تو بیمارستان بودم و چند روزم تو خونه

.......................................................................................................................................

ولی خدا رو شکر .با دعای دوستان عزیزم به خصوص صدف خانم و نسترن جون . گل دختر . پرنده کوچولو.

 و ماباقی دوستان بود که من الان در خدمت شما عزیزان هستم

امید وارم همگی سر حال باشید و به یاد همدیگه باشید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 13:9 توسط (مهدی) نیکالاس| |

Untitled - 11.jpg
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:40 توسط (مهدی) نیکالاس| |

Untitled - 10.jpg
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:32 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 


 
 

 
برگی از دفتر خاطرات عاشقانه هایم
 
 
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم
 
باشیم
 
نه با اندوه باید ماند
 
نه غم را باید از خود راند
 
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
 
چقدر این زندگی زیباست
 
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
 
يافتم عشق و تو را با هم.
 
تو را من دوست میدارم
 
- اگرچه خوب میدانی
 
وگرچه در غزلهایم
 
به تأکید فراوان گفته ام این را –
 
تو را من دوست میدارم
 
و با تو زندگی زیباست
 
و بی تو زندگانی ....
 
بگذریم از این سخن ...
 
بیجاست !
 
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
 
 
اگر بهارمی دانست،
 
برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید
 
که با آن خیر مقدم گویمت
 
اما نمیدانست
 
 
 
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
 
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
 
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
 
تنت چون ديدگانت سرد
 
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
 
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
 
که از چشم تو می بارید
 
و من با خويشتن گفتم:
 
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
 
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
 
« تو را من دوست می دارم ! »
 
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
 
تمام داستان اين بود.
 
« تو را من دوست می دارم))
 
توهم … آیا … مرا … »
 
اما …
 
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
 
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
 
سكوتی سخت وحشت زا،
 
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
 
ولی جرأت به خود دادم
 
 
 
 
و یکبار دگر – آرامتر اما -
 
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
 
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
 
« تو را من دوست می دارم،
 
تو هم ... آيا ... ؟!»
 
ولی اینبار
 
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
 
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
 
« تو را من دوست می دارم! »
 
به دستت دست لرزانم گره میخورد
 
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد
 
و او سرهای ما را سوی هم می برد
 
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
 
صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! »
 
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »
 
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم
 
و بعد از آن هم آغوشی
 
خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد!
 
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت -
 
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
 
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
 
- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!
 
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -
 
همان سهمی که بی او ...
 
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
 
– و من انديشه کردم….
 
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
 
و من … آری …
 
نفسهای تو را در سینه میدادم
 
و این سهم بزرگی بود
 
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
 
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
 
 
و خوابی بود
 
و من باور نمیکردم
 
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
 
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
 
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
 
به هر تقدیر شیرین بود
 
به هرصورت گوارا بود
 
شرابی که من از لبهای تو چیدم
 
تمام خوشه هایش را
 
و با انگشتهایم خوب افشردم
 
تمام دانه هایش را
 
و در چشم تو نوشیدم
 
تمام جرعه هایش را
 
و در آغوش معصوم تو سر کردم
 
تمام نشئه هایش را
 
و زيبا بود ؛
 
نه با اندوه باید ماند
 
نه غم را باید از خود راند
 
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
 
 
 
 
 
 
چقدر این زندگی زیباست
 
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
 
يافتم عشق و تو را با هم.
 
تو را من دوست میدارم
 
- اگرچه خوب میدانی
 
تو را من دوست میدارم
 
و با تو زندگی زیباست
 
و بی تو زندگانی ....
 
بگذریم از این سخن ...
 
بیجاست !
 
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
 
اگر بهار می دانست،
 
برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید
 
که با آن خیر مقدم گویمت
 
اما نمیدانست
 
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روزبهار است
 
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
 
 
 
 
 
 
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
 
تنت چون ديدگانت پراحساس
 
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
 
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
 
که از چشم تو می بارید
 
و من با خويشتن گفتم:
 
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
 
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
 
« تو را من دوست می دارم ! »
 
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
 
تمام داستان اين بود.
 
« تو را من دوست می دارم))
 
توهم  آیا  مرا  »

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند
 
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
 
سكوتی سخت وحشت زا،
 
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
 
ولی جرأت به خود دادم
 
و یکبار دگر آرامتر اما -
 
 
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
 
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
 
« تو را من دوست می دارم،
 
تو هم ... آيا ... ؟!»
 
 
ولی اینبار
 
 
 
 
 
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
 
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
 
« تو را من دوست می دارم! »
 
 
به دستت دست لرزانم گره میخورد
 
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد
 
و او سرهای ما را سوی هم می برد
 
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
 
صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! »
 
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »
 
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم
 
و بعد از آن هم آغوشی
 
 خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد!
 
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت -
 
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
 
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
 
 
- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!گ
 
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -
 
همان سهمی که بی او ...
 
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
 
 
 
 
 
– و من انديشه کردم….
 
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
 
و من … آری
 
نفسهای تو را در سینه میدادم
 
و این سهم بزرگی بود
 
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
 
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
 
و خوابی بود
 
و من باور نمیکردم
 
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
 
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
 
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
 
به هر تقدیر شیرین بود
 
به هرصورت گوارا بود
 
شرابی که من از لبهای تو چیدم
 
تمام خوشه هایش را
 
و با انگشتهایم خوب افشردم
 
تمام دانه هایش را
 
و در چشم تو نوشیدم
 
تمام جرعه هایش را
 
و در آغوش معصوم تو سر کردم
 
تمام نشئه هایش را
 
و زيبا بود ؛
 
و بی اندازه زيبا بود
 
 
 
 
 
خواب روح ِ بيدارم
 
و احساس جدیدی بود
 
این در خواب بیداری!
 
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
 
و این سرفصل شیرین جوانی بود
 
چه فصل بی نظیری بود
 
نفسها اظطراب انگيز
 
بدنها سرد و شهوتناک
 
هوای بوسه ها شرجی
 
زمین بوسه ها سوزان
 
و ما – از يكدگر سرشار –
 
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه م
ی دادیم!
که لذت ترس را می کشت
 
 
 
 
 
 
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
 
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم
 
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
 
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
 
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
 
و هرگز هم نفهمیدم
 
 
کدامین ورد باعث شد
 
 
 
 
 
تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
 
برای خویش بردارم؟!
 
کدامین نیمه شب دست دعایم را
 
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!
 
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
 
ولی امروز میدانم
 
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
 
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
 
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
 
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز
 
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:
 
« تو را من دوست می
دارم ؟! »
 
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
 
 
 
 
 
و در پاسخ به این تردید
 
و در حالی که لبها بی صدا بودند
 
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
 
« آری ... دوستت می دارم! »
 
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
 
پیام بوسه ها را درک میکردم
 
و آیا « دوست میدارم »
 
همین احساس را در خویش میگنجاند؟!
 
- یقیناً پاسخش منفی است
 
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
 
و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! »
 
که تا امروز
 
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد
 
 
 
 
 
و شاید... « بی تو نتوان بود » ... شاید ... بهترین باشد. –
 
و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست
 
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
 
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
 
و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، آرام در رفتن
 
دلم اما برای دیدنت تنگ است...
 
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
 
و پیش از تو،
 
سکوت خانه سنگین بود!
 
کدامین شعر من گویاترین شعر
است
 
 
 
برای بی صدا بودن ؟!
 
کدامین شعر من وقتی
 
سکوت و انزوایم را بیاغازم
 
تو را آرام خواهد کرد؟!
 
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
 
هرگز!!
 
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
 
و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا
 
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
 
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
 
و اما خوب می دانم
 
که بی پاسخ ترین پرسش
 
و بی پرسش ترین پاسخ
 
برای آدمی مرگ است!!!
 
 
 
 
و روزی می رسد آن لحظه آخر
 
- یکی از ما دو خواهد مرد! –
 
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
 
هرگز!
 
و اینگونه
 
به جبر عشق
 
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
 
و رستاخیز  بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
 
و این فرصت که بعد از مرگ
 
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
 
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
 
 
 
 
 
و با این دید ، محشر ، روز زیباییست
 
و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست
 
و تصنیف بلند عشق تو امروز
 
در اوج خویش می رقصید
 
و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز
 
تو را در اوج ِ تو دیدم
 
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
 
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »
 
و از اعماق قلبم شادمان بودم
 
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :
 
نه با اندوه باید ماند
 
نه غم را باید ازخود راند
 
 
 
دفتر خاطراتم
مهدی
1383/11/22
 
 
به امید اینکه واسه من کامنت بزاری !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
 اگه کامنت هم نزارید بازم دوستون دارم !؟
 
 
 
 
به امید اینکه واسه من کامنت بزاری !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
 اگه کامنت هم نزارید بازم دوستون دارم !؟

 

 
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 13:53 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 
به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
وقتي کسي را دوست داريم نيازي نيست بدانيم در بيرون از ما چه مي گذرد
 
 
 
 زيرا همه چيز در درون ما مي گذرد
 
 
 
من مهدی جون هستم و همه شما رو دوست دارم
 
و از اینکه کامنت می زارید ممنونم
 

 

 
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 13:37 توسط (مهدی) نیکالاس| |

زندگي سخته

 

يكي خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه


بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه


فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه


ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه


همون يارو خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه


كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده


يه هو مي خوره زمين تا خونه سينه خيز ميره


جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن آقا اينجا پمپ بنزينه سيگارنكش ميگه اهه من

جلو بابام هم سيگار ميكشم


يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي


روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه


فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد


پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد


دوپينگ ميكنه برا اينكه كسي نفهمه آخر ميشه


ميره تظاهرات مي بينه شلوغه ، برميگرده


ميره لايه اوزون رو ميدوزه ميمونه اون ورش


ميره پشت بوم مي خوابه سردش ميشه در پشت بوم رو ميبنده


سوار اتوبوس ميشه از يه دختره خوشش مياد پياده ميشه شماره اتوبوس رو ور

ميداره


بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه

 
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 13:43 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 Green
 
Eternity
 
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 18:35 توسط (مهدی) نیکالاس| |

عاشقانه ها
از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ؟ من گفتم زندگیم رو .اون هم ناراحت شد و
 
 برای همیشه از پیش من رفت. اما هیچ وقت نفهمید که اون خودش تمام زندگیم بوده !!!
 
 
 
 
 
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
 
 
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
 
 
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم
 
 
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
 
 
 
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
 
 
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
 
 
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد
 
 
 
نوشته رفته ای ز یادم نوشتم شمع رو به بادم
 
 
نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد
 
 
کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات
 
 
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات
 
 
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
 
 
به این دل دیونه راه گریزوساده بستم
 
 
دروغ نگو....
 
 
 
 
    اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم .
    اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی میتوان دید.
اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید.
زمانه ای که ما در آن هستیم یادمانه تکرارها دروغ ها بیوفایی ها و شکستن ها است.
زمانه ای که تکرار عادت است دروغ سنت است بی وفایی قانون است و شکستن مکتب
است.     در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم
جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و باور کند.
سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش کردن آن به آیین
بی وفایی روی می آوریم و او را در هم می شکنیم و به او می گوییم من عاشق تو
نبودم و دلم پیش دیگری است به همین سادگی به همین سادگی.
 
خدا جونم....
 
 
برای من
 
 
برای من سرنوشت نامعلوم و بسته است          از رویت عاشقان هر دودیده خسته است
 
 
برای من عاشقی افسانه و محال است             با دیگری تا شدن مثل خواب و خیال است
 
 
برای من اشک تو گرمی و آرامش است             صدای   شیون   تو  برایم   آسایش  است
 
 
برای  من  خیانت   پاداش  دلبران  است        هر که دلی راشکست درجمع برتران است
 
 
 
 
 
برای من  محبت  دروغ  و  بیهوده  است             هر آن که دل ببندد فرتوت و فرسوده است
 
برای من همسفر اکنون فقط کینه است             آتش نفرت وغم روشن در این سینه است
 
برای من  جدایی  لذت  این   بازی  است             تنها شدن پسندم چونکه خدا  راضی است
 
برای من  انتظار  فقط  برای  مرگ  است            رنگ   فردا  برایم   مثل  زردی  برگ  است
پس چرا نظر نمی دی عزیز تو که همشه خوندی!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 18:8 توسط (مهدی) نیکالاس| |

معًا دومًا
 
سلام عزیزان گلم من تو این پست کفتم چند تا عکس مامانی واستون بزارم !!!!!
راستی نظرتون راجه به این عکسای جیه عزیز ؟ بگو دیگه این همه عکس واست گذاشتم یه نظر هم نمیدی؟؟!؟!
 
 
لعب
 
 
امید وارم که شما عزیزان از این عکسها خوشتون اومده باشه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!! 
 
طفولة
 
 
 
بحث
 
 
 
أهلين وسهلين
 
 
 
يااااي مصدومة
 
 
 
 
تأمل
 
 
 
 
 
اطفال
 
 
 
اطفال
 
 
 
 
اطفال
والا واسه ما که کسی از این گلا نداده تا به حال اگه دوست داشتسد مس تونید جای این گل یه نظر مامامنی مثه این عکس به من بدی !!!
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 17:36 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 
به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
 
 
به همه بگيد که عيدتون مبارک باشه،
 يادتون باشه ،
 به همه
 
 
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
fatima_1358
 
 
 
 

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

(فریدون مشیری) 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 17:19 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك