تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

يك سخن

 ممكن است بعضي ها بپرسند اين «تو» كيست
كه در همه نوشته ها در تمام كتاب هاي شعر
خود را نشان مي دهد ولي خودش را معرفي نمي كند
هميشه گم است مخفي است گاهي يك ساقي كمر باريك است
با كمند گيسو كمان ابرو و لبان همچون گلي
تازه شكفته راستش  من هم نمي دانم همانطور كه نمي دانم
«تو» حافظ كي بود خدا بود؟ كسي بود مثل تو
«تو» سعدي كي بود ميداني؟ من نمي دانم
«تو» مولوي كي بود؟ شمس بود؟ خدا بود و «تو» رودكي
صايب، انوري جامي... «تو» فروغ...شاملو نصرت رحماني
مشيري؟ آتشي عزيز «تو» اين ها كي بودند فقط مي دانم
كه سال هاست دربدر  تو هستم . از حافظ سر سفره هفت سين كه
مي نشينم وقتي بهار درب اطاق را تلنگر مي زند مي پرسم
چون او مي داند كه «تو» من كجاست كي هست
كي ميايد؟ اگر بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
مي دانستم كه تو آنجايي من نديدمت تو آنجا بودي
مي دانم ..با كمند گيسويت با كمان ابرويت با ناوك مژگانت
با خنده هايت تو بودي ...تو   توكلي
 
 
حيدر بابا دنيا يالان دنيادي
 
راست گفته شهريار عزيز دنيا دنياي دروغيست
نمي دونم يادت هست من زمستان بدنيا آمده ام
برف مي آمد خودم را رساندم بقالي نزديك ميدون
آقا مصطفي صاحب بقالي هم ريش من است يادم رفته بود
براي خريد چه چيزي رفته بودم حواسم به درخت روبروي
بقالي بود كه داشت جوونه مي زد ناكس فهميده تا چند روز ديگه
بهار مياد آقا مصطفي با خنده پرسيد چي شده مشدي؟
به چي خيره شدي؟ نكنه عاشق شدي؟ بعد با خنده خوند
مشدي جان عشق پيري گر بجنبد سر به رسوايي زند بگو چي ميخواي؟
گفتم آقا مصطفي همين روزها عشق را سرنگون بايد كرد بر سرِ چار سوي رسوايي
آره آقا مصطفي بهار كه بياد عشق هم باهاش مياد رسواش خواهم كرد
خدا هم در آينه خودش را ديد عاشق شد بعد رسوا شد آنقدر رسوا كه همه
 عالميان  شناختنش آره آقا مصطفي خدا هم عاشق و رسواي عالمه .
نمي دانم اين تو بودي كه با بهار آمدي يا بهار بود كه با تو آمد...راه زيادي است از زمستان تا بهار اما من خسته نخواهم شد مي دوم تا بهار
مي دوم تا روز تولد تو مي دوم تا شكوفه هاي لبخندت
مي دوم...تو بدان كه خسته نخواهم شد بايد...بايد...با تو سبز شوم
بايد شكوفه كنم بايد گل كنم عطر تورا بگيرم ...      توكلي
 
 
 
                 
  ( تو بودي و هستي )
بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
چكمه هاي لاستيكيِ سوراخ شده ام
كنار درِ اطاق
روي هم افتاده بود
برف مي باريد
روز تولدم را
برف مي پوشاند
بوي ذغال
بوي غذا روي چراغ ِ سه فتيله اي
گوشه اطاق
عطر نان
كرسي گرم
و مجمعه مسي بزرگ
و چراغ گرد سوز ي كه پت پت مي كرد
نخودچي و كشمش و تيله هاي رنگارنگ
و صداي مادر كه مي گفت
چكمه هايت روي هم افتاده
كفش هاي عيدت را پا كن
بند كفش هايت را ببند
سفري داري تا سبز بهار
تا پراكندگي عطر گل ارديبهشت
 
بر گشته بودم كودكي ام را مرور كنم
حرفي كنار گوشم زمزمه شد
تو بودي آيا؟
تو كجا بودي؟
 
چقدر تا بزرگ شدن دويدم
مادرم گفت كه تو
حادثه اي سبز هستي
وه چه دير فهميدم
آري...آري
تو حادثه اي سبز بودي
مي دويدم تا زمستان سفيد گيسو
مي دويدم تا آينه ي بخت سفيد
پايم به گوشه لبخندت گرفت
چيزي درونِ من تلو تلو خورد افتاد
روز تولدم را آورده بودم
دست هايم يخ زده بودند
دست هايت را به من دادي
بگذار بند كفش هايم را ببندم و بيايم
از پشت ديوارِ بي قراري
نگاه مي كردم
شايد اشاره ابرويي
اما فقط كماني بود كه
دل مي زد پر پر
بگذار بند كفش هايم را ببندم و نفسي تازه كنم
تو زبان گنجشك ها را مي داني
و من تعبير خواب زمستانيِ درختان را
و اما تو ارديبهشتي
تعبير سبز منِ زمستاني
بگذار رازي را فاش كنم
گوش هايت را بده به من
من زبان زمستان را مي دانم
گوش هايت را بده
صداي شكستن چيزي را
نمي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟           
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:33 توسط (مهدی) نیکالاس| |

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن

عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن

 عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب

 عشــق يعني تشنگي يعني سراب

عشــق يعني خواستن و له له زدن

 عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن

 عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت

عشــق يعنـي چون همـيشه باختن

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم

 عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم 

 عشق یعنی؟

 

  
عشق چيست؟
جان كورن ول


عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (
PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (
MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده
PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ۵ برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.

لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (
imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (
attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ۱۸ ماه تا ۳ سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ۳۰ سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:0 توسط (مهدی) نیکالاس| |

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه

از صمیم قلب برای شما عزیزان بهترینها را از خداوند متعال آرزومندم

امیدوارم با توکل به خدا به تمام خواسته هایتان دست یابید و سعادت و بهروزی را در این دنیا تجربه کنید

و از زندگیتان در کنار خانواده همراه با آرامش لذت ببرید

دوستدار تک تک شما عزیزان

مهدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راه عشق سخت است و دشوار

هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند

رهرو عشق باش

عاشق شو

تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند

نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ

رویاهای تو را اشفته می کند

اما عاشق شو.

 

جبران خلیل جبران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن

عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن

 عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب

 عشــق يعني تشنگي يعني سراب

عشــق يعني خواستن و له له زدن

 عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن

 عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت

عشــق يعنـي چون همـيشه باختن

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم

 عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم 

 عشق یعنی؟

 

  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق چيست؟
جان كورن ول


عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (
PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (
MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده
PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ۵ برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:50 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 
 می تر سم
می ترسم نه از تعقیب سایه و سنگُ
 
 نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،
 از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .
 از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .
 از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .
 از دوست‌نمایان ...
 از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .
 از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...
 سال‌هاست که می‌ترسم.
 از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.
 به خلوتِ خالی از چشم
 می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 
 می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
 عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .
 تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
 کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.
 کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !
 علیرضا  ــ که دوستم بود ــ آن سال‌ها می‌گفت:
 - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!
 من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
 خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد
 مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.
 از من هم پرسیده‌اند ؟
 یادم نمی‌آید ... !
 و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.
  ......
 من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .
 می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.
 حتی از تو...
 راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟
 کیستی ای چشم‌های پنهان ؟
 از تو هم می‌ترسم .
 اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.
 همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.
 شاید دست‌هایت را گشودی...
 شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.
 ای مخاطب ناآشنا !
 شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .
 ... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:42 توسط (مهدی) نیکالاس| |

 با تو که نمی‌شناسمت  ... !

 
 
 
 می‌ترسم .
 می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
 نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،
 از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .
 از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .
 از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .
 از دوست‌نمایان ...
 از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .
 از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...
 سال‌هاست که می‌ترسم.
 از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.
 به خلوتِ خالی از چشم
 می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 
 می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
 عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .
 تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
 کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.
 کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !
 علیرضا  ــ که دوستم بود ــ آن سال‌ها می‌گفت:
 - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!
 من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
 خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد
 مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.
 از من هم پرسیده‌اند ؟
 یادم نمی‌آید ... !
 و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.
  ......
 من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .
 می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.
 حتی از تو...
 راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟
 کیستی ای چشم‌های پنهان ؟
 از تو هم می‌ترسم .
 اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.
 همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.
 شاید دست‌هایت را گشودی...
 شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.
 ای مخاطب ناآشنا !
 شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .
 ... ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:32 توسط (مهدی) نیکالاس| |

یادگاری

 

آنکه در تاریکی قلب غمناکم باورم کرد

ناگهان با دست آتشی خاکسترم کرد

 

آنکه در اوان خودکشی سایه سرم بود

 

عاقبت در سایه غم بیچاره ام کرد

 

آنکه زخم کهنه ام را مرهمی بود

 

عاقبت درد زخم هایم را فزونی کرد

 

 

 

دستم بوي گل مي داد ،

  
 مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند!
 
 
 اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 18:42 توسط (مهدی) نیکالاس| |

علی دایی در چهل سال بعد !!

1.علي دايي به احتمال زياد در بازي فردا مقابل ژاپن به بازي خواهد رفت. او که خود را براي بازي روز 5 مرداد 1425 آماده مي‌کند، گفت: به لطف خدا و دعاي خير مردم مصدوميتم چندان مهم نيست و با عصاي هميشگي در زمين حضور خواهم يافت و در پست تخصصي‌ام به مانند سنوات نزديک به صورت تک مهاجم بازي مي‌کنم و عصا را هم براي مصدوميت مي‌برم، نه براي کهولت سن. وي اضافه کرد، عواملي مانند تغذيه و ... در آمادگي وي بسيار موثر است.
 

2. فيفا فاش کرد که راز خداحافظي نكردن دايي را کشف کرده است. سخنگوي فيفا گفت: ما هر چه ديديم کدام افتخار است که دايي آن را به دست نياورده و به بهانه آن خداحافظي نمي‌کند، نتوانستيم چيزي بفهميم تا آن که نوه آلکس فرگوسن گفت: در ديدار فينال ليگ قهرمانان 1999 علي دايي در دقايق آخر نتوانست همراه بايرن مونيخ قهرمان شود و پدر بزرگم همراه منچستر قهرمان شد. به دنبال اين کشف، فيفا قول داد، کاپ ليگ قهرمانان را به دايي بدهد تا وي خداحافظي کند. فيفا مدعي شد که مي‌خواهد در تاريخ دست برده و نام علي دايي را در ليست تيم منچستر 1999 قرار دهد و يا بايرن را قهرمان 1999 اعلام کند.
 


3. زلاندو کراتوويچ، سرمربي ايران، گفت: من به توانايي‌هاي دايي ايمان دارم و وي ستون تيم من است. وي همچنين هرگونه شايعه در خصوص دست داشتن وي در ارنج تيم ملي را به شدت رد کرد.

4. فرزند کليزمن که اکنون در تيم ملي آلمان بازي مي‌کند، در ديدار تدارکاتي چند شب پيش ايران مقابل آلمان به هنگام دست دادن با علي دايي در ابتداي بازي گفت: چهره شما براي من آشناست و گمان مي‌کنم، شما را هنگام تماشاي بازي ايران ـ آلمان 1998 که پدرم گل زد و از تور دروازه شما خوشش آمده بود و مي‌خواست آن را ببرد، شما را پشت سر او ديدم، اما علي دايي (اين بار زودتر از آصفي) همه چيز را تکذيب کرد و گفت: من تازه از تيم ملي اميد آمدم و در آن زمان جاي ديگري بازي مي‌کردم
 


5. علي دايي اظهار اميدواري کرد که در بازي مقابل لائوس، مثل ادوار گذشته، بتواند پنج تا شش بار هت تريک کند.
گفتني است، فدراسيون فوتبال ايران از فدراسيون فوتبال آسيا خواسته بود تا ايران را با لائوس هم‌گروه کند تا بلکه دايي پس از ده سال پايش به گل باز شود تا نوار موفقيت‌هايش پاره نشود. هم‌اکنون دايي با 2195 گل ملي در صدر گلزنان تاريخ فوتبال دنياست و فرانس پوشکاش، با بيش از 2000 گل اختلاف در رتبه دوم است، اما دايي هنوز موفق نشده در جام جهاني گل بزند.

وي ادامه داد: شايد اگر در جام جهاني اخير، هت تريک کند، حاضر شود موضوع خداحافظي خود را کمي جلو بيندازد. وي همچنين گفت: من تا آخر عمر مديون لائوسي‌ها هستم

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:3 توسط (مهدی) نیکالاس| |

دوست خوب من  سلام

 

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.

 

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.

 

صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.

یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.

 

دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.

 

ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.

 

گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 12:25 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك