تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

عشق خيلي پر بهاست كه من سخن از عشق بگويم ، اما در كل اين چند جمله را مي نويسم ، اميدورام خوشتون بياد…

به عمرم عاشق ها و معشوق هاي زيادي را ديدم ، تال اينجا كه فهميدم بيشتر عشق ها از نفرت به وجود آمده

اي تو كه مي گويي ما عشق را زير پا گذاشته ايم !‌اما بدون هر كس عشق را در يك چيز مي بيند ، عشق حتما نبايد به جنس مخالف باشد ، يكي عشق را در خدا مي بيند ، ديگري در گياه ، ديگري در يك كوه ، ديگري در طبيعت و …

هر كس به يك صورت به عشق خود محبت مي كند…هر كس از عشق يك تعريفي مي كند … عشق را نمي شه توصيف كرد !‌ مانند اينكه بخواهي سرما را توصيف كني … كلمه ي عشق ، 3 حرف است اما اين 3 حرف غوغايي به پا مي كند ، در زندگي يك فرد تغيير و تحول ايجاد مي كند و آن فرد را به فرد ديگر تبديل مي كند.

اي تو كه از عشق چيزي نمي داني ! لطفا از عشق سخن نگو ، تو فرق بين دوست داشتن عشق را نمي داني ! آن چيز كه شايد در وجود تو باشد ، دوست داشتن است نه عشق …

من در ذهن خود اينگونه عشق را تعريف كرده ام :

 

فدا كردن جان براي معشوق يا گذشتن از  معشوق

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 13:0 توسط (مهدی) نیکالاس| |

افسوس

افسوس كه مزرعه ات بي بار تر از ان بود كه بذرهاي عشقم را به ثمر برساند..................
افسوس كه دستانم كوچكتر از ان بودند كه دستانت را در هياهوي كلاغان كينه توز كه بر فراز مزرعه ات در پرواز بودند رها نسازند....................
افسوس كه ما كوچكتر از ان بوديم كه بدانيم عشق چيزي نيست جز هوايي كه با باز شدن پنجره در ريه هامان جاري ميشود...................

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 17:25 توسط (مهدی) نیکالاس| |

گفتي برو گفتم به چشم، اين بود کلام آخرين

 

گفتي خداحافظ تو گفتم همين، گفتي همين

 

 

گريه نکردم پيش تو با اينکه پرپر مي زدم

 

با خون دل از پيش تو، رفتم و باز نيومدم

 

 

 

 

بازي عشق تو را جانانه باختم ،مثل بازنده خوب مردانه باختم

 

همه ثروت من تحفه درويش، نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

 

 

 

لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود

 

براي پنهان کردن داغ دل ويرانه بود

 

 

 

من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم

 

شاه مهره دل رفته بود، من لاف بردن مي زدم

 

 

 

قلعه دل اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

 

دادم به ناز رخ تو، اين همه يادگار عشق

 

 

 

گفتم ببر هر چي که هست رقيب جلد چيره دست

 

گفتي تو مغروري هنوز با فتح اين همه شکست

 

 

 

 

بازي عشق تو را جانانه باختم ،مثل بازنده خوب مردانه باختم

 

همه ثروت من تحفه درويش، نفسم بود که به تو شاهانه باختم

 

 

گفتي برو گفتم به چشم، اين بود کلام آخرين

 

گفتي خداحافظ تو گفتم همين، گفتي همين

 

 

 

گريه نکردم پيش تو با اينکه پرپر مي زدم

 

با خون دل از پيش تو، رفتم و باز نيومدم

 

 

 

 

بازي عشق تو را جانانه باختم ،مثل بازنده خوب مردانه باختم

 

همه ثروت من تحفه درويش، نفسم بود که به تو شاهانه باختم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:17 توسط (مهدی) نیکالاس| |

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:51 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك