تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

سلام

امروز می خوام حال و روز یکی از دوستام  واستون بگم.شاید هم دارم کار اشتبهای می کنم ولی من دوس

 

 داشتم شما هم از زندگی دیگر دوستان و همنوعان خودتون باخبر باشید نوشته های من در صورتی که از

 

نگارش درستی برخوردار نیستن ولی بیشر حال یه دوست هست دوستی که خیلی باهاش صمیمی هستم .

 

شما در زندگیتون ، دوستی هاتون و علل خصوص کانون گرم خانواده چقدر راحت هستید و راحت زندیگ می

 

کنید ولی خیلی ها هستن که .............

 

محمد مهدی دانشجوی ترم آخر کامپیوتر هست اون 3 تا داداش و 2تا خواهر داره ، قبلا شغل ثابت داشت و

 

 معمولا خرج خودش و در می اورده که به باباش رو نندازه  .

 

اکثر وقتها هم که از سر کار بر می گشت برای خونواده خرید می کرد

 

تا اینکه چرخ روزگار طوری می چرخه که این محمد مهدی  ما شغلشو از دست می ده ، و بیشتر با همون

 

درس خودشو سر گرم می کرده.

 

از وقتی که شغلشو از دست داده بود خونواده  با اون لج افتادده بودن و با حرفاشن اینو اذیت می کردن شاید

 

باورتون نشه اینقدر این باباش دعواش می کرد یا به عبارتی به زبون خودمون تا می تونه خفتش می ده انگار نه

 

 انگار که ......... به غرورش  بر می خوره ولی در جواب فقط سکوت می کنه و دیگر

 هیچ......................

 

تا اینکه ترم جدید شروع می شه و باز شهریه دانشگاه <<ترم  بهمن ماه 1385 >>  اونم دانشگاه آزاد که

 

خودتو در جریان شهریه ها هستید


خلاصه  باباش بهش پول نمی ده در جواب محمد مهدی میگه   که بابا جون شما خودتون اصلا به زحمت

 

نندازین . روش نمی شه به خاطر شهریه با بچه ها صحبت کنه اونو راضی کردم حال این کارو کرده بود و

 

تقریبا مشکلش حل شده بود، ولی باید اون پولو یه جوری پس میداده  به نظر شما محمد مهدی باید چه کار کنه؟

 

راستی اینو واستون بگم که خونواده خوبی داره و خیلی با فرهنک و سنتی هستن

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:5 توسط (مهدی) نیکالاس| |

سلام ، سلامي به سلامتي سيزده بدر

 

ايشالا كه سيزده امسال واسه همه وبلاگ نويسان و برو بچه هاي نت خوب بوده باشه

 

ايام عيدي امسال به خوبي تموم شد ولي دردسرا باز شروع شد كلاس ، درس ،‌تمرين ، ‌بدو برو كلاس  ،

 

صبح زود از خواب ناز بيدار شدن باز شروع شد  يكي از دوستام كه تو يكي از اين شركتهاي تجاري كار

 

 ميكرد (بيزينس) مي گفت كه مهدي جون خودتو با محيط وقف بده قبل از اينكه محيط بخواد تاثيري بذاره

 

و از اين حرفاي روانشناسي كه خوب بلد بود .

 

حالا ما بايد اين ايام خوش عيدي رو به خاطره بسپاريم و به ادامه زندگي در مرداب دستو پا بزنيم

 

كه مثلا داريم خوب زندگي مي كنيم يا يه جورايي به خودمون تلقين كنيم كه همه چي عالي هست البته اين

 

موضوع  خيلي طرفدار داره همين كه به خودمون بگيم همه چي عاليه  دكتر هلت كه همه تون بايد بشناسين

 

همين روانشناس معروف  تازه مولف چند تا از كتابهاي روانشناسي دانشگاه پيام نور هست اين حرف رو قبول

 

 داره  و مي گه  كه ما با گفتن جمله همه چي عاليه يا عاليه. به كائنات دستور مي ديم كه عالي باشه

 

من هم به شما توصيه مي كنم كه واسه امتحان هم كه شده چند روزي  از زندگي و يا چيزاي جزي شروع كنيد و

 

هميشه راضي باشيد مي تونيد اين حرف رو قبول داشته باشيد( ولي ممكنه كلي نباشه اين ديگه به روحيه

 

خودتتون بستگي داره)

 

 راستي روز سيزده خوش گذشت؟ ما  كه مجردي حال كرديم يعني به عبارتي همه جا بوديم و هيج جا نبوديم

 

تو اون روز باروني چه حالي داشت آتيش درست كردن و جوجه كباب كردن و .......... آخي حسوديتون شد!

 

يه تبريك جديد هم واسه تمام آبي دلان هم بايد بگم كه بازم تيم استقلال بالاي جدول  ليگ داره حكومت ميكنه قابل

 

 توجه پرسپوليسي ها

 

ما كه عيد امسال از كسي عيدي نگرفتيم به جز بابام شما رو نمي دونم اگه مي خواين به من عيدي بدين واسم

 

كامنت بزارين ، آره خيلي پر رو هستم  نه ؟!؟؟!؟!؟!اگه دوس داشتي كامنت بزار اين جوري بهتر شد پس منتظرتونم

 

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:23 توسط (مهدی) نیکالاس| |

سلام:
امروز بدون اينكه دليلي براي آپ كردن پيدا كنم دلم براتون تنگ شده بود....
بدون اينكه كامنتي براي كسي بزارم ...همش داشتم ميخنديدم يه روز خيلي خوب بهاري
يه روز پر از آرامش!!!
همه چيز سرجاش بود.....اما.........
اما......
حتي شايد هيچ دليلي براي حس كردن نبودنتون وجود نداشت هيچ جايي هم نبود كه ميتونستم اونجا آپ كنم اما......

امروز دلم بدجور برا ي بلاگم تنگ شده بود......
داشتيم خودمون رو آماده مي كرديم كه بريم مسافرت روز اول عيد بود وسايلمون رو آماده كرديم با برو بكس رفتيم امامزاده اسماعيل (بچه هاي فسا و شيراز مي دونن امامزاده اسمائيل كجاست)
يه روز كامل با برو بكس اونجا خوش گذرونديم جاتون سبز چه حالي داشتيم تازه غذامون هم مجاني بود از خوده برو بچه هاي امامزاده گرفتيم ، امامزاده اسماعيل به ما عيدي غذاي مجاني داد
شب اون روز به قوا فرغ فرخزاد :دستهايمان را در باغچه امامزاده كاشتيم سبز خواهد ماند تا سالي ديگر و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت...............
برگشتيم خونه حالا چرا حسوديت مي شه !!! تازه فرداي اون روز هم با خونواده رفتيم استهبان و بعدش هم رفتيم ني ريز و بعدش هم رفتيم سپيدان كه ديشب برگشتيم خونه چشتون روز بد نبينه ساعت 10 رسيديم خونه دلپيچك منم شروع شد تا اينكه مامانم اينا منو بردن بيمارستان مسموم شده بودم ( مي خواستن منو ترور كنن نتونسته بودن مسمومم كرده بودن )
ظهر امروز اومديم خونه بهتر شده بودم مامانم مي گفت چشت زدن ديگه تي شرت نپوش (اخه خوشتيپي هم دردسره ها )
اين هم از مسافرت كوچولوي ما كه با مسمومست من به پايان رسيد
راستي تصميم گرفتيم سيزده بدر بريم اصفهان شايد هم ...........................



نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:54 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك