nikalas.blogfa.com
به که باید دل بست
شب سردی بود شاید سردترین شب زمستان بود ... صبح زود با صدای آمبولانس بیدار شدم رفتم توی کوچه دیدم اون مرد فقیرو گذاشتن تو آمبولانس ... چند دقیقه بعد از پچ پچ های همسایه ها که داشتن کارشناسی می کردن فهمیدم که پسر مُرد ... روز بعد فهمیدم که بر اثر سرما بوده ... پایان آری پایان به همین سادگی و به همین مسخره گی ... برای تو که این را می خوانی این هم یک موضع کوچیکه و می گی هر روز از این اتفاقا می افته ... آره هر روز از این اتفاقا می افته ولی اگه یه بار آدما خوب به این مساله فکر کنن که یه مساله با راه حل ای که در دست خودمونه ، دیگه از این چیزا پیش نمی آد ... آره به همون سادگی که اون می میره به همون سادگی هم میشه ازش جلو گیری کرد . به این فکر کن که انسان هستی و چه چیزهایی می تواند تو را قدرت بخشد ... و تو ضربان قلب زمین بشوی ... دریغا که فقر هر روز جان کودکی را می گیرد و اما ما در کوچه عبورمان به آینده فکر می کنیم ... و نمیدانم چقدر این عبور برایمان مهم است که انسانهای بی گناه و زجرآورتر از همه کودکان معصوم را نمی بینیم ... لبخند می زنیم و آنها را فراموش می کنیم ... 
![]()
| قالب : پيچك |


