nikalas.blogfa.com
به که باید دل بست
عید نوروز
هيچ وقت ازت كاري رو نخواستم كه نميتونستي انجامش بدي.همين بود؟ همهش همين بود؟ تو ...؟ شايد. من هم احمقم؟ حتماً. اين دو سه روزه تمام اين یکی دو سال رو لحظه به لحظه جلوي چشمام مرور كردم. آره، همهشو. نمی دونم هنوزم بهت بگم عزيز دوست داشتني، كپل مهربون، يا هرچيز ديگه كه با تمام عشقم بهت ميگفتم؟ چرا توقع داري! ميدونم اگه حرفامو بهت بگم با چه قيافهي حق به جانبي تو صورتم نگاه ميكني و ميگي: خوب؟ خوب؟ خوب هيچي! هنوز هم نميدونم چرا با تمام اين كارايي كه ميكني، باز موندم. واي! دارم ديوونه ميشم. همه چي انگار داره بهم دهن كجيمي كنه. از در و ديوار اتاق بگير تا قفل در كه داره حرصم رو درمياره. بهش لگد ميكوبم ولي فايده نداره. گير كرده! از همهچي، از تمام دنيا و آدماش متنفرم. از ته دل متنفرم. دلم ميخواد هيچ كدومشون نباشن. اشكام هم دارن لجبازي ميكنن. بغض دارم. دارم خفه ميشم، ولي اشك نميريزم. نه، اشك نميريزم. بايد يه كاري بكنم. ولي چهكار؟ كلافهام! قاطي كردم. از دستت تو و كارات خسته شدم. از حرفایی كه ميگي و من دليلشون رو نميفهمم خسته شدم. مردهشور اين زندگي رو ببرن. توي اينه كه نگاه ميكنم از خودم بدم مياد. آينهها هم لجبازي ميكنن. نميشكنن! انگار همه محكومم كردن به زجر كشيدن. كي تموم ميشه؟ قراره من كي بفهمم كه تو اوني كه ميگي نيستي؟ ميدونم. خوب ميدونم كه نيستي. واي! خداي من! نکنه اونی که می خوام نباشی؟!؟!؟! دارم ديوونه ميشم. اخه چرا؟ چرا اين كار ها رو ميكني؟ مگه من چه كردم در حق تو كه اين حق رو به خودت ميدي كه با من مثل يه احمق رفتار كني؟ تو؟ باورم نميشه. چرا باورم ميشه. بار اول و دومت نيست. اين شده كارت! نميدونم بايد نفرينت كنم يا دعا. فقط اي كاش كه ...! دلم شكسته ... ديگه هيچ جور نميشه بندش زد. تو شكستيش. تويي كه يه روز ... انتظار سخت است فراموش کردن هم سخت است اما اينکه نداني بايد انتظار بکشي يا فراموش کني از همه سخت تر است ....چه کار کنم؟اشعار نوروزی: نوروز بر همه مبارک
بهار آمد دوباره ای عزیزان
زمستانی که بود اسباب زحمت
گمان میکرد عمرش جاودانه
هزاران بار با بلبل جفا کرد
تنفر داشت از سنتور بلبل
ز ابر تیره عمامه بسر داشت
برایش عرعر خر سمفونی بود
نه تنها دشمن هر خنده ای بود
سپاهش روسیاه از زور سردی
نفس هایش نوید مرگ میداد
اگرهم خلقتی گاهی نمودی
برایش نفرت آور بود شادی
به سرما کودکان را داغ میکرد
تنور خانه های روستایی
اگر هم آتشی در منقلی بود
خمینی وار گلهای فراوان
ولی با اینهمه جرم و جنایت
پدید آمد بهار و لشگر گل
زمستانی که بود اسباب زحمت
بسی شرمنده شد او از گذشته
پشیمان گشته از بدکاری خویش
اگر شیخان از این عبرت بگیرند
به یکدم در حضور قوم و خویشان
بسوزانند نعلین و عبا را
به سوراخی خزنداز ترس مردم
برای ختم خود خرما بگیرند
پشیمانی آخه سودی نداره
زمستان رفته و فصل بهاره![]()
ولي آخه تو كي چيزي از اين خستگي من ميفهمي؟
![]()
| قالب : پيچك |


