nikalas.blogfa.com
به که باید دل بست
كاش او مي فهميد كه ديگر در قلب من نيست... اما هست... اینحایم، به نامی که نام خاص نیست، متعلق به تمام کاه های لباس پوش است ؛ مترسک و به هیبتی که پر از هیچ است اما فریبنده . اما اگر همه هیچ است آنکه غوغا می کند بیگاه و می نالد گهگاه؛ تکاپومی کند شدن را و می جوید بودن را، آنکه در خیال می رقصد و در نرمی می خوابد، کدام غریبه است در من؟! ((نمی دانم، نمی دانم ونمی دانم را خوب می دانم)) امروزهم گذشت. سایه بلند شد، بلندتر و افتاد روی جای پای ستاره و سیا ه شد از پای من تا خود آسمان و سه ستاره آشنای من در یک خط ممتد به من دوباره لبخند می زنند. صدای جیرجیرکها...شب، شب آرام پر از هیچ من... کاش می شد کاری کرد! کاش مثل انسان ها می شد ستاره ها را از دیدگان فرو چکاند تا خود خاک، که زمین و آسمان شب یکسره ستاره باران شوند. کاش می شد سکوت بلندی را به که به تقدیرمن گره خورده پاره پاره کرد. یا چون موش ذره ذره جویید، اندک اندک خورد ! کاش می شد از من ذره ای ان سو تر رفت وخاک آن طرف را ، آری آن طرف تر را تجربه کرد، کاش... صدا... همچنان صدای جیر جیرک است و این شب هم گذشت. 

![]()
![]()
| قالب : پيچك |


