nikalas.blogfa.com
به که باید دل بست
چه خوش است حال من پس از تماشای تو، ای نور چشم من، حظورت را در همین حوالی حس می کنم. تو از چشمانم دور شدی اما نمی دانی که در دامان حسم افتادی ! تو را لمس می کنم صدای نفسهایم را می شنوی ! دستم می لرزد من دربلاگم تو را می جویم، اگر ماهای وبلاگم به شماره افتاده اند برای آن است که تو را انتظار می کشد. وجود تو مهمان تازه ای نیست، میوه ای نوبرانه است .صدای تایپ کردنم را می شنوی ؟صدای کانکت شدنت رو می شنوم اما نمی دانم چرا صفحه ی جستجوی تو وبلاگ www.nikalas.blogfa.com را بالا نمیاره! نشانه ها، پیامها و نوشته هایی که برات می زارم نمی دانم، می دانی و نمی فهمی یا نمی دانی و نمی فهمی !! نوشته ها رو می نویسم و به انتظار می شینم که کامنتی از تو داشته باشم اما... احساس عشق و مهری بیقید و شرط به همه دوستان وبلاگیم مرا جانی دوباره می دهد ولی قلب من تو را می خواند . جای تو اینجا را با هاله ای از وجودت خالی کرده ام، می ترسم از روزی که تو نیایی و کسی هاله ی تو رو بدزدد و خودش جای هاله ی تو بشینه. از خود بپرس نوشته هام به تو چه پیامی می دهند؟ آیا خواندن این نوشته ها فاصله دوری از من است یا اینکه حس دیگری از وجودت هست که من نمی دانم؟!؟ اینجاست که آرزو می کنم پیش از روبرو شدن با تو ای کاش شب را می شناختم، ای کاش بعد از غروب آفتاب به دیدنت می اومدم ای کاش... چقدر بی حوصله ام نمی دانم کجای این شب هستم، شایدسحر نزدیک است، شاید تو درهمین حوالی باشی...شاید...شاید...شاید من که به دیوانگی شهره ی این شهرم تو به راستی شهره ی کدام شهری نمی دانم چرا در برابر تو واژه ای توان بیان کردن عشق را ندارد با این که می دانم هرگز نمی توانم عشق را به تو ابراز کنم اما صمیمانه دوستت می دارم . بارها گفته ام و بار دیگر می گویم که من دل شده این ره نه به خود می پویم در پس آینه طوطی صفتم داشته اند آنچه استاد غزل گفت بگو می پویم . آرزومند خوشحالی توام با آنکه دردمندترین موجودم. عمر آن بود که با دوست به سر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری شد. 

![]()
![]()
| قالب : پيچك |


