تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

 

حالم اصلا خوب نیست سعی می کنم بهش فکر نکنم ...

سعی می کنم اصلا باهاش حرف نزنم اما نمی شه همه چیز توی ذهنم تکرار می شه، صحنه ها جلو چشمام رژه میرن مدام توی ذهنم تکرار می شه .

صدای کیبورد کامپیوتر بیشتر عصبیم می کنهسعی می کنم خودم رو یه جوری سر گرم کنم، تلاش می کنم که بتونم فراموشش کنم جزوه هام رو جم و جور می کنم شروع به خوندن می کنم تقریبا متوجه نمی شم جزوه امتحان فردا تموم کردم فقط آخر کار می فهمم .که هیچی یاد نگرفتم، هنوز زبونم سنگین مونده به ته حلقم فشار میاره، توی تخت دراز می کشم سعی می کنم بخوابم اما هنوز حرفاش توی ذهنم می چرخن ...کاش تصور می کردم که اصلا ندیدمش .

جرات اینکه برگردم و به ساعت نگاه کنم رو ندارم انگار زمان نیرویی داره که منو له می کنه

از روزی که او رو دیدم حجم عظیمی از قلبم رو به خودش اختصاص داد .

بین این همه آدم که دورو برم بودن عجیب خودشو نشون داد، یکی دو بار سعی  کردم بزارمش گوشه اتاق خاطراتم و از اون فقط خاطره داشته باشم و دیگر هیچ!!!!!!!
اما خیلی زود منصرف می شم،  هیچ کس رو با اون مقایسه نکردم همین طور جلوی چشمام موند...

کاش ندیده بودمش ...تمام مدت دیدنش نفسم توی سینه حبس می شد نه صدایی می شنیدم و نه حرفی می زدم

مادرم گاهی با من صحبت می کرد و وقتی می دید توجهی ندارم، می گفت:...

اون من رو تسخیر کرد، من رو زنده کرد، له شدم توی هر جمله اش، حقیر شدم و احساس کردم هیچی نیستم، زندگی رو دیدم ، رنج کشیدم و از خودم خجالت کشیدم و از خدا

زندگی خالیم رو دیدم و فهمیدم چقدر این زندگی من تهی است 

همه چیز رو می بینم، توان ندارم، من توانم برید ...فریاد رسی نیست 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:57 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك