تبليغاتX
nikalas.blogfa.com


nikalas.blogfa.com

به که باید دل بست

دلم از شنیدن این که خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر هست می لرزه،پس ما کجاییم؟

نمی فهمم اگه این همه به ما نزدیکه چرا مستی و خماری؟

چرا از ذوق نزدیکی با خدا نمی کوبیم و نمی رقصیم؟

 چرا اینقدر تو مشکلات غرق شدیم؟

چرا آدمای دورو برمون بی تفاوت تر از همیشه هستن؟

همش دنبال مال و منال هستن!

اگه خدا به هر مخلوقش این همه نزدیکه پس هر موجودی بخشی از خداست

چرا همه با هم مشکل دارن؟

چرا من از همه کس و از خودم این همه دورم؟

کجاست اون نقطه سیاهی که من توشغ غرق شدم؟

یکی  بهم بگه؟

 

 

Photo of safoo_k on Netlog

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:48 توسط (مهدی) نیکالاس| |

به ما می گن با مهر در آینه بنگرید، ولي نمي گن مهر چيه محبت كيه و از كجا مياد.

مي گن به آسمان آبي ينگريد ولي نمي دونن اون اسمون ابي كه مي گن خيلي وقته رنگ خاكستري رو

به خودش گرفته ،در انبار خيال من پر از پوچيست از انبار آزوهايم فقط به پوچي رسيدم آرامشم را  با

همه ي اين پوچي  عوض شده .

مي دونم بهاي سنگين ندامت هاي گذشته سخت مرا درگير كرده، خوش به حال اونايي كه آرامش و

بركت و دلخوشيشون جايي ديگه پيدا مي كنن

دوست دارم فرياد بزنم و  هجوم ببرم به اين افكاري كه در وجودم رخنه كرده براي تغيير موقعيت كنوني ام

ناپديد شدم و آرام آرام تار تنيده شده ملامت، آرزوهاي خشك و خالي كه به هيچ كدام نرسيده ام را

بشكافم و فرياد آزادي تن دهم

هميشه شادي آينده را به ما وعده مي دادن، كسي به فكر شادي امروزمان

 نبود قلم در دست همه ي روزهايي خوش كه آرام نگذشته، ايامي كه همش بغض بوده و همه ي

 كساني كه روياهاشان بر پيكره ي دلم نقشي تيره تر بر جاي گذاشته اند چه كنم؟

دوست دارم خاطرات خوب زندگي  ام رو بنويسم اما اندوه  فرو مي شكند، برخي كلمات در تاري وجودم

گم ميشن و ميزارن اشكام فرو ريزند بغضها باز ميشن، كاغذهاي در دست مچاله ميشن...به راستي

 به كدامين صبح بايد اميدوار باشم آيا چيزي باقي مونده كه بتونم زندگي كنم!؟!

تمام آرزوهايم مثه كفشهاي كودكي براي پاهاي كنوني ام تنگ شدنو باعث آزارم مي شن

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:35 توسط (مهدی) نیکالاس| |

قالب : پيچك