nikalas.blogfa.com
به که باید دل بست
خود را بین هزاران رنگ گرم فصل سرد پنهان میکنم تاشاید غربت محزون خود را درمیان این شادمانی کاذب گم کنم در درونم حس مبهمی ، اشتیاق عجیبی غوغا می کند درخویش نگاهش می دارم و درنگاه انکارش می کنم رنگا بیداد می کنن و فصل ، فصل سرد در طبیعت نفس می زند مزرعه انعکاس حس ابر است و ترانه بکر باد را زمزمه می کند کلاغها را می شنوم بیشتر از همیشه و پررنگتر از سیاهی ! چه معصومیتی در صدای تلخ مطرودشان طنین افکنده کجای اتفاقهای بی تامل این فصل جا دارم ؟؟ کجای حادثه آیا!؟! کجای حادثه نجات از انکسار بی هدف ثانیه ها ، انتظارمرا می کشد؟ می ترسم از حسی که در من قدرت میگیرد و التهاب و اظطراب مرا لحظه به لحظه بیشتر می کند کاش درخت بودم ، کاش پرنده بودم یا قاصدک /.... کاش و آرزوهای محال ! این افکار بیهوده را چه حاصل ؟ جز افسوس در درافسوس پوسیدن هر روز ! چه تلخ به قربانی کردن بی دریغ روزها مشغولم برای هیچ و ثانیه ها رو بی رحمانه گردن می زنم برای پوچ چه طعم تلخ آزاد دهنده ای دارد مرگ را زندگی کردن و حس زندگی را به ناچار محبوس و مغلوب کردن! امروز هم با تلاشی بیهوده ورق خورد و رفت روزها کم کمک کوتاه و کوتاهتر و شبها که درشمارششان گیج شدم بلند و بلند تر مترسک گویی آن پرندگان پر هیاهوی سیاه ، غمشان را در نوایی گنگ و غریب می نوازنداین آوای تلخ ، مرا به درون خود می برددربیهودگی ممتد خویش به زوال خاکستری پوچی رسیده ام که گویی صدای بیصدای مرگ را زمزمه می کند چه صبورانه جام انتظار را مینوشم ، روزها، هفته ها، فصل ها
![]()
| قالب : پيچك |


